تبلیغات
تجربه های شخصی من
 
سلام
من علیرضا فیض الهی هستم
اینجا من سعی دارم که هر چیزی که یاد گرفتم و هر تجربه یا ایده ای که دارم مینویسم
امیدوارم که مطالب به دردتون بخوره و اگر بتونم به کسی کمکی کنم خیلی خوشحال میشم
Insta&telegram: Alireza_Feizollahi
  :: مدیر وب سایت : علیرضا فیض الهی
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

   

این نشون میده که خیلی زود تموم میشه
سه شنبه 9 مرداد 1397 ساعت 08:31 ق.ظ | نوشته ‌شده به دست علیرضا فیض الهی | ( نظرات )
سالها پیش یه دوستی برایم تعریف کرد که ؛ اوج بمباران شهرها تو یکی از برج های تهران نشسته بودیم پای معامله یه کارخونه که روسی ها مشتری اش بودن، میگفت حین مذاکرات به طرف روسی گفتم تو این مملکت جنگ زده و این بمباران و موشک باران چرا کارخونه در تهران میخرید؟
میگفت طرف روسی گفت که همین بمباران و موشک ها نشون میده که جنگ شما و عراق خیلی زود تموم میشه، رفیقم میگفت من اصلا تصوری از پایان جنگ نداشتم همه جا حرفِ "جنگ جنگ تا پیروزی! بود و اینکه "این جنگ ۲۰ سال هم طول بکشد ما ایستاده ایم"، میگفت به اون روسی گفتم که تو این جنگِ به این شدتی صلح کجا بود؟ میگفت گفت که خاطرجمع باش که تموم میشه خیلی زود هم تموم میشه چون اینجوری نمی تونه ادامه پیدا کنه و میگفت خیلی زودتر از اونی که تصور میکردیم جنگ تموم شد و روزهای جدیدی شروع شد. ..."اینجوری نمی تونه ادامه پیدا کنه، پس خیلی زود تموم میشه" این همیشه تو ذهن من بود و هست، این برا من یه اصله، الانم میگم این روزها عوض خواهد شد چون نمی تونه اینجوری ادامه پیدا بکنه... چیزهای زیادی تو این دنیا هست که کنترلش دست من و شما نیست، مثلا تصمیمات ترامپ یا تصمیمات نظام، کنترلی نداریم ما رو اینا، حرف هم بزنیم در موردش ضریب خطاش بالاست، اینکه بپرسیم ترامپ چی میشه؟ روحانی چی میگه؟ تحریم چی میشه؟ بیشتر از سر نگرانی هست و قابل پیش بینی نیست ولی من میگم "اینجوری نمی تونه ادامه پیدا کنه، پس خیلی زود تموم میشه". اونایی که سال ۶۶ تو دل جنگ بودن هیچ تصوری از شکوفایی های اقتصادی دهه ۷۰ نداشتن، الان هم همینجوره، اقتصاد نمی خوابه، مملکت به این بزرگی نمی خوابه، اوضاع عوض خواهد شد، اینجوری نمی تونه ادامه پیدا بکنه.



:: مرتبط با: داستان ,
:: برچسب‌ها: جنگ , اقتصاد , تورم , دلار , روس , درست شدن ,
عاشق نبودن
یکشنبه 13 اسفند 1396 ساعت 10:02 ب.ظ | نوشته ‌شده به دست علیرضا فیض الهی | ( نظرات )

مردها به عشق که مبتلا میشوند ترسو میشوند...

از آینده میترسند،

از کسی که بهتر از آنها باشد،

از کسی که حرف زدن را بهتر بلد باشد،

از کسی که جیبش پر پول تر باشد،

از کسی که یکهو از راه برسد و حرفی را که آنها یک عمر دل دل کردند برای گفتنش بی هیچ مکثی بگوید...

برای همین دور میشوند، سرد میشود

سخت میشوند

و محکوم به عاشق نبودن، به بی وفایی، به بی احساسی...

زنها ولی وقتی دچار کسی میشوند؛

دل شیر پیدا میکنند و میشوند مردِ جنگ...

میجنگند؛

با کسانی که نمیخواهند آنها را کنار هم،

با کسانی که چپ نگاه میکنند به مردشان،

با خودشان و قلبشان و غرورِ زنانه اشان...

از جان و دل مایه میگذارند

و دستِ آخر به دستهایشان که نگاه میکنند خالیست،

به سمت چپ سینه شان که نگاه میکنند خالیست،

به زندگیشان که نگاه میکنند خالیست از حضورِ یکی...

بعد محکوم میشوند به ساده بودن،

به زود باور بودن،

به تحمیل کردنِ خودشان...

هیچ کس هم این وسط نمیفهمد نه عقب کشیدن مرد، عاشق نبودن معنی میدهد

نه جنگیدن های زن، معنیش تحمیل کردن است...

#فاطمه_جوادی




علت ساخت برج میلاد
جمعه 11 اسفند 1396 ساعت 07:28 ب.ظ | نوشته ‌شده به دست علیرضا فیض الهی | ( نظرات )
یکی از مهندسان پروژه برج میلاد تعریف می‌کرد: یه گروه ژاپنی اومده بودن برای بازدید از برج میلاد.
حدودا ۱۴ یا ۱۵ نفر بودن، من هم با دو نفرشون رفتم و شروع به توضیح دادن كردم و اینكه حدود ۴۵۰ تا ۵۰۰ میلیون دلار هم هزینه ساخت برج شده به اضافه اینكه ٨ سال هم از موقع شروع تا پایانش طول كشیده، بعد هم رفتیم داخل آسانسور كه قسمتهای كلاهک و pinnacle رو بهشون نشون بدم كه توی آسانسور یكیشون پرسید از این قسمت shaft چه استفاده ای میشه؟؟؟
من هم نیشخندی زدم و گفتم كه خوب معلومه دیگه این قسمت كلاهک ٢٥٠٠٠ تنی رو كه بزرگترین كلاهك برج مخابراتی در دنیا هست رو نگه میداره. اون گفت نه منظورم این نیست، یعنی اینكه اینجا مسكونی هست یا اداری؟؟ من گفتم نه این قسمت خالیه و راه پله و آسانسور اینجاست. اون هم دیگه چیزی نگفت و رسیدیم به بالای برج.
روی تراس كه بودیم ژاپنی اولی ازم سوال کرد كه این كوهها مال كشور شماست؟؟؟ من هم بادی در غبغب انداختم و گفتم بله تمام اونها مال كشور ماست. گفت ارتفاعشون چقدره ؟؟ گفتم ۴۰۰۰ متر حدودا. گفت چقدر از اینجا فاصله داره ؟؟؟؟ گفتم حدودا ٨ كیلومتر. گفت تله كابین هم داره؟؟ گفتم بله داره، میخواین ببرمتون اونجا؟ گفتن نه احتیاجی نیست. اون اولی از من پرسید كه شما مسوول پروژه هستین؟؟؟ و من هم كه خیلی جو گرفته بودم گفتم بله خودم هستم (البته نبودم و فقط مسوول یه قسمت كوچیكش بودم) بعد یه چیزی به ژاپنی به هم گفتن و شونه هاشون رو بالا انداختن، اولیه رو به من كرد و گفت شما گفتین این برج shaft اش خالیه یعنی استفاده اداری ومسكونی نداره؟؟ گفتم بله برای مخابرات ساخته شده. گفت شما گفتین اون كوهها هم مال شماست و كمتر از ۱۰ كیلومتر با اینجا فاصله داره؟؟؟؟ گفتم بله گفت خوب اگه شما مسوول این پروژه بودین چرا این برج رو روی اون كوهها نساختین؟؟؟ گفتم آخه این كه خیلی واضحه توی اون شرایط جوی این همه مصالح برای ساختن برج اونجا رو چه جوری ببریم؟؟ گفت خوب من و دوستم هم همینو داشتیم بحث میكردیم شما اصلا احتیاجی به ساختن برج نداشتین یه دكل اونجا میذاشتین.
یه دكل مخابرات در ارتفاع ٤٠٠٠ متری بهتر از یه دكل روی یك برج ٤٠٠ متری عمل میكنه. Shaft این برج كه خالیه كاری انجام نمیده. گفتم شوخی میكنین، خوب اگه اینطوریه شما چرا خودتون بلندترین برج مخابرای دنیا رو دارین میسازید؟؟؟ گفت توكیو یه شهریه كه در كنار آب های آزاده و بلندترین منطقه اون ١٠٠ متر ارتفاع نداره، در ضمن تا ۶۵ كیلومتریش هم هیچ كوهی نیست. گفتم این همه برج مخابراتی تو دنیا هست... حرفم تموم نشده بود كه گفت برج رو كه برای رقابت نمیسازن، برای نیاز میسازن. تمام اونهای دیگه هم از این قاعده مستثنی نیستن. ..... یک كم فكر كردم .. برج مسكو، تیانشان، تورنتو، كوالالامپور .. راست میگفت!!!! همه اینها در زمینهای flat land ساخته شدن و حتی تا فاصله ده ها یا صد ها كیلومتر اصلا یک تپه ۴۰۰ یا ۵۰۰ متری هم نیست!!!!!!!!
گفتم آخه ما نیاز به یك سمبل ملی داشتیم... گفت شما میتونستین یه سمبل ملی با ١٠ یا ١٥ میلیون دلار درست كنین نه یک برج ۵۰۰ میلیون دلاری !!! دیدم هیچ کاری بجز سکوت نمیتوان کرد، سکوتی سنگین و غم انگیز......



:: مرتبط با: داستان ,
:: برچسب‌ها: برج میلاد , برج تهران , مخابرات , ژاپن , فلت لند , ارتفاعات ,
لذت و رنج خرید برای مردا و زنا
شنبه 5 اسفند 1396 ساعت 06:36 ب.ظ | نوشته ‌شده به دست علیرضا فیض الهی | ( نظرات )
زن دستش را دراز کرد و از روی رگالی که من نزدیکش بودم پیراهن بچگانه ای برداشت و گفت:
- آهااااا علیرضا! خودشه. این همونه لباسیه که واسه امیرحسین دنبالش می گشتم. خوبه؟

مرد شبیه فلامینگویی بود که تازه از یک سفر طولانی فرود آمده بود وسط فروشگاه. گردن باریک و بلندی داشت و موهای سرش ریخته بود. گردنش را کج کرد و گفت:
- آره! خوبه!

زن یقه لباس را برگرداند و گفت: نه! ببین اینجا دوختش خوب نیست. گردن بچه رو می خوره. ببین؟
فلامینگو که بافت راه راهی تنش کرده بود با چشم های کم رمق گفت:
- آره!

امیرحسین پنج، شش ساله لابلای لباس های روی رگال وول می خورد. زن شلوار لی رنگ پریده ای برداشت و گفت:
- این رنگش خوبه؟
مرد خودش را کج کرد. دستش را بالا برد و موهای اندک روی سرش را خاراند.
- آره خوبه. قشنگه!

زن شلوار را به کمر امیرحسین گرفت و گفت:
- نه!خوب نیست. همین رنگ رو مامانم براش خرید. یادت نیست؟

فلامینگو گفت:
- آها! آره! راس میگی!

دلم می خواست بگویم: به خدا داری خالی می بندی علیرضا! عمراً یادت باشه.

زن دوباره چرخید و پیراهن دیگری برداشت. مرد تکیه داده بود به دیوار. شلوار لی به پاهای لاغر و بلندش زار می زد. زن گفت: این چطوریه؟ یقه اش هم نمی زنه. دست بزن جنسش رو ببین.

مرد دستش را دراز کرد و با بی حوصلگی لمسش کرد و گفت: آره خیلی جنسش خوبه. همینو بگیر.

زن دوباره لباس را گذاشت روی رگال و گفت: نه! صدرا پسر همسایه بالایی مون رنگ همینو داره.

فلامینگو آنقدر بی حوصله بود که فکر می کردم الان یک پایش را بلند می کند و می گذارد نزدیک زانویش. یا بالهایش را باز می کند و شلخته پرواز می کند و از فروشگاه می زند بیرون. زن پیراهن دیگری برداشت و گفت: این چطوره؟

 آخه تو که قراره خودت بپسندی یا نپسندی واسه چی نظر منو می پرسی؟ من میگم خوبه میگی نه! میگم جنسش خوبه میگه همسایه داره! میگم رنگش خوبه میگی...

هنوز حرفش تمام نشده بود که زن لباس را گذاشت سرجایش و با غیظ و صدای خفه ای گفت: اصلاً تقصیر منه که نظر توی بی سلیقه رو می پرسم. بعد پشتش را کرد به فلامینگوی خسته و دست امیرحسین را گرفت و رفت سمت دیگر فروشگاه.

فلامینگو گردنش رها شد و زل زد به سرامیک های سفید فروشگاه. انگار می خواست سرش را بکوبد وسط برکه!

 دلم می خواست بروم جلو و بگویم:
- علیرضا! غصه نخور! سرت رو بذار روی سینه خودم عزیزم! توی این دنیا تنها نیستی!
#احسان_محمدی



:: مرتبط با: طنز ,
:: برچسب‌ها: خرید کردن , رنج , لذت , خانوما , آقایون , احسان محمدی , فلامینگو ,
نماز خوندن وزیر بعد از بازدید از ایران
پنجشنبه 26 بهمن 1396 ساعت 09:58 ب.ظ | نوشته ‌شده به دست علیرضا فیض الهی | ( نظرات )

میگویند وزیر امور خارجه روسیه، پس از سفر به ایران نماز خوان شده بود. وقتی علت را از او پرسیدند گفت:



.




"در این سفر واقعا فهمیدم خدایی وجود دارد و ایران را اداره می کند وگرنه با این مسئولانی که من دیدم تا به حال نباید چیزی از ایران باقی می ماند!"




:: مرتبط با: طنز ,
:: برچسب‌ها: نماز , وزیر , روسیه , بازدید , مسئولان , ایران , خدا ,