تبلیغات
تجربه های شخصی من
 
سلام
من علیرضا فیض الهی هستم
اینجا من سعی دارم که هر چیزی که یاد گرفتم و هر تجربه یا ایده ای که دارم مینویسم
امیدوارم که مطالب به دردتون بخوره و اگر بتونم به کسی کمکی کنم خیلی خوشحال میشم

  :: مدیر وب سایت : علیرضا فیض الهی
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

   

چهارشنبه 5/23
چهارشنبه 23 مرداد 1398 ساعت 02:38 ب.ظ | نوشته ‌شده به دست علیرضا فیض الهی | ( نظرات )

از زمانی که مستقل شدم اوضاع خیلی فرق کرده ، هر هفته باید 6 روز رو توی بم سپری کنم و آخر هفته برگردم کرمان ...

یه زمانی فکر میکردم مستقل شدن اصلا کاری نداره که اما دیدم واقعا فرق میکنه حداقل برای من که یه تک فرزند بودم و لی لی به لالام گذاشتن متفاوته و مفید !

چند سالی بود که اوضاع اقتصادی خانواده خوب بود و اصلا بدون توجه به قیمت ها خرید میکردم و وقتی دیدم یه کنسرو لوبیا ساده شده 11،400 شکه شدم ! این خوراک هیچ هزینه ی گزافی واسه شرکت نداره ولی نمیدونم چرا اینقدر گرونه ...(لوبیا مگه کیلو چنده؟؟)

خلاصه دارم هزینه هامو یادداشت میکنم تقریبا به خاطر مسیرم یه روز در میون باید بنزین بزنم و این منطقه به خاطر قاچاق سوخت بنزین آزاد نیست و باید کارت داشته باشی ، مشخصا بعد از اتمام سهمیه یه پمپ بنزین رو پیش بینی کردن ولی تا شعاع دویست کیلومتری فقط یه پمپ بنزین هست که کارت بدون سهمیه داره !!!

منطقه بم به نظر تقریبا مزخرفه شاید از بیرون متوجه نشه آدم ولی واقعا از همه نظر چرته !!

خرما محصول اصلی این شهره ولی اندازه برنج آب نیاز داره ... تو منطقه کویری که آب پیدا نمیشه چرا باید مردم اون منطقه و مسوولینش اصرار به کشت این محصول داشته باشن؟؟

تو این منطقه حتی یک عدد ماشین رنگی نمیشه پیدا کرد همشون بلا استثنا سفید و نوک مدادی و همین طیف هستن بطوری که من با ماشین تو سطح شهر رد میشن کاملا متوجه میشن واسه اینجا نیستم ...

حالا که صحبت از ماشین شد باید بگم استان کرمان از همون اولش که وارد استان میشی تا این آخرا که داریم خارج میشیم یکی از مزخرف ترین جاده هایی رو داره که دیدم و بزرگراهی که اصلا استاندارد هاشو نداره ... وضعیت اسفناک تر اونجاست داخل شهر ها اوضاع بدتر از بیرونشه ... تو منطقه بروات جنوب شهر بن یه جاده اصلی خروجی شهر هست هنوز یک ماه نیست که آسفالت جدید شده اما سطح جاده با خاکی بودن برابری میکنه و چطوری این عملیات تایید میشه رو نمیدونم که قطعا نشان از مسوولین بیخیال این منطقه داره !!!( ولم کن عامووو)

ما کارمون ساختمونه و اکثر پیمانکارا این منطقه واقعا نامرد و غریب کشن! طرف تو چشات زل میزنه میگه تو شهرای دیگه مثلا یه فعالیت قیمتش 35 تومن هست ولی من 150 میگیرم ... میخوای بخواه نمیخوای نخواه!! چرا؟چون دست کمه... هیچ مبنایی هم واسه توجیه قیمت ندارن!! به نظر من واقعا لیاقتشون هست که تو همین وضعیت بمونن و درجا بزنن تا در نهایت به سطح استان سیستان بلوچستان(فقیرترین استان کشور) نزول کنن !!!

من تو این چند سالی که دارم کار میکنم ناظر کار زیاد دیدم و الانم با یه شرکت مشاور با سابقه سی ساله داریم کار میکنیم اما ناظر های مقیم جرات امضا حتی یه برگه رو هم ندارن و باید از دفتر مرکزی تایید بشه!! تا حالا شرکتی رو ندیده بودم با سیستم پر تجربه و ادعای فراوان حتی اجازه تکون خوردن به پرسنلش رو هم نده ! الان سه ماه از پروژه گذشته و ناظر حتی صورتمجلس یه فعالیت که انجام شده و مشخصه رو امضا نمیکنه !مضحکه! البته این خصوصیت طبل تو خالی بودنشون تو بین مردمشون هم هست و لاف زدن یه پدیده کاملا عادی محسوب میشه ...





:: مرتبط با: داستان ,
:: برچسب‌ها: بم , بروات , کرمان , ناظر , ساختمان , ادعا ,
جمعه 5/11
جمعه 11 مرداد 1398 ساعت 10:38 ق.ظ | نوشته ‌شده به دست علیرضا فیض الهی | ( نظرات )

چند وقتی هست تنم به تنه کرمونیا خورده و هر کاری میکنم خستگیم رفع نمیشه :-D:-D:-D

خیلی دارم سعی میکنم عین قبل پر انرژی باشم ولی رخوت و خمودگیم منو ول نمیکنه. همش سعی کردم بخوابم بلکه انرژیمو بدست بیارم، تغذیه واقعا مناسبی هم دارم ولی بی فایده س به نظر بیولوژیکی و جسمی نیست ...

رفتم سراغ بحث روان و افسردگی ، اینکه واقعا شرایط اقتصادی سخت باعث شده که اینقدر بی حوصله و بی رمق بشم یا نه ؟ شروع کردم به مطالعه و تحقیق... تا الان میدونم ما همیشه توی بحران بودیم...

((( تو بچگی بعد از جداشدن مامان بابام من پیش بابابزرگم بزرگ شدم و اونا به لوبیا چشم بلبلی علاقه ویژه داشتن و یه روز درمیون برنامه همین غذا رو داشتن من از بو و مزه این غذا متنفر بودم ، خبری پول تو جیبی نبود و یا باید غذا رو میخوردم یا گشنه میموندم ، سر سختیم به حدی بود که یه شب درجیون گشنه میخوابیدم ... از 6 تا 11 سالگیم برنامم همین بود تا فرار کردم پیش مامانم ...))))

پس الان هنوز با اون حجم مشکلاتم روبرو نیستم مشکل افسردگی و اقتصادی نیست ...

توی ویرگول داشتم یه مقاله میخوندم به اسم "رژیم توجه چطور ما رو از باتلاق عدم تمرکز نجات میده؟" داشت دقیقا حال روحی منو توضیح میداد ، بی تمرکزی و اعتیاد به اینستا و خستگی همیشگی ... توش نکته جالبی که برخوردم این بود که بدن تو چندین هزاره قبلی با فعالیت بدنی خو گرفته و الان رفاه و استفاده از لپ تاپ باعث میشه استخون و بافت عضلات ضعیف بشن تا حدی که بالا رفتن از پله هم سخت بشه ... و بینگو

راست میگفت از یه سالی که اومدم کرمان ورزش رو ول کرده بودم و واقعا هم وقت نمیکردم انجام بدم و الان فهمیدم مشکل کجاست ... باید یه تغییر برنامه بدم !!




:: مرتبط با: داستان ,
:: برچسب‌ها: چرا همیشه خسته ام , خستگی مفرط , خستگی همیشگی , بی حوصلگی , خواب ,
دوشنبه 5/7
دوشنبه 7 مرداد 1398 ساعت 04:09 ب.ظ | نوشته ‌شده به دست علیرضا فیض الهی | ( نظرات )

زمانی که درس سفر قهرمانی مرد رو میگذروندم فهمیدم که باید واسه استقلال و بلوغم کلید مردانگیم رو از مادرم بدزدم !!!

اصولا اگر پسر بره پیش مامانش بگه مامان کلید مردونگی منو بده اونم در جواب میگه نه پسر گلم دست تو باشم گمش میکنی جاش پیش من امن تره !! آفرین... به خاطر همین هم میگن دزدیدن

پسرا واسه بلوغ شخصیتی باید ناف احساسیشون با مادرشون بریده بشه اون زمان که این جملات قصار رو شنیدم متوجه شدم که دقیقا همینیه که دنبالشم!

دنبال استقلال بودم واسه من که همیشه حقوقم عقب هست و با چندر غاز حقوقم به هییچ جایی نمیرسم چطوری خودمو جدا کنم؟؟ من تک فرزندم پدر تو بچگی فوت کرده و به تازگی با مادرم به کرمان مهاجرت کردیم و اینکه کسیو داخل این شهر نداره واسه من خیلی سخته که بخوام رهاش کنم فی امان الله ... تصمیم به دوری مرحله ای گرفتم ... با پیشنهاد شرکت واسه کار تو شهر بم با فاصله 200 کیلومتری موقعیتی مناسبی بود که سطح دیدن مادرم رو به آخر هفته ها کم کنم...

هدف بعدیم هم اسن بود که تو بسته ازدواج مثبت شنیده بودم قبل از ازدواج بهتره 6 ماه رو مستقل زندگی کرد و واسه منه تک فرزند که همیشه همه چی برام آماده بوده دیدم واقعا لازمه ...

الان چند روزی هست تو یه خونه تنها موندم همکار و همخونه ایم شرایط کاری تاب نیاورد و برگشت کرمان ... دیدم این یه سفر کاملا یه نفرست و بودن یا نبودن بقیه فرقی تو مسیرش نمیکنه ...

نکته ای که اینجا برام شگفتی سازه من از بچگی که مادرم سرکار میرفت تمام امور خونه داری رو یاد گرفتم و الان کاملا اماده ام!!!

هر بار به پشت سرم نگاه میکنم میبینم گذشته من یه مرحله آماده سازی واسه فردا بوده ... وشایدم این روزا آماده سازی واسه یه فردای سختتر...




:: مرتبط با: داستان ,
یکشنبه 5/6
یکشنبه 6 مرداد 1398 ساعت 10:11 ب.ظ | نوشته ‌شده به دست علیرضا فیض الهی | ( نظرات )

این روزها هر کاری میکنم حال دلم خوب نمیشه

اساسا به حالتی که نمیتونم نتیجه بگیرم میگم بحران و همیشه هم اعتقاد داشتم واسه خروج از بحران باید دست به تغییر بزنم یا جامو یا کارمو یا خودمو ...

تماما تو این یه سال دست به تغییرات زیادی و مهم زدم دیدم از کارم نتیجه نمیگیرم حقوقم چند ماه عقبه همیشه بهم پیشنهاد شد بیام کرمان و با افق موقعیت جدید اومدم اینجا هم تعریفی نداشت مشکل بزرگتری وجود داشت که حقوق ها از تهران خیلی کمتر بود...

اتفاقی با بحث سایه تو روانشناسی آشنا شدم و واقعا اطلاعات مفیدی کسب کردم و دقیقا سر همین بحث ناخودآگاهی حالم بدم وارد شدم اما بازم نتیجه نگرفتم ...

مسافرت میرم استراحت میکنم کارمو کم میکنم درددل میکنم برنامه هامو عملی میکنم خودمو به کار مشغول میکنم اما هیچ کدوم جواب نمیده ...یه چیزی هست داره منو از داخل میخوره ...




:: مرتبط با: داستان ,
جمعه 5/4
جمعه 4 مرداد 1398 ساعت 10:22 ب.ظ | نوشته ‌شده به دست علیرضا فیض الهی | ( نظرات )

از خوش شانسی هام که بگذرم میرسیم بحث اون دختر ...

از داغون بودن من بگیر تا شرایط کاملا متفاوتمون مهمترین اصلش این بود که ازم خوشش نمیومد (کشش جنسی نداشت)

و من با تفکرات اشتباه احساس میکردم که تلاش من بالاخره جواب میده ...

واقعیتش این بود تو سال اول تمام زورمو زدم باهش صحبت کنم حداقل حسمو بهش بگم از رو انداختن به بچه های فامیل تا گشتن تو شبکه های اجتماعی و حتی خانواده ...

بعد چند سال بالاخره با واسطه گفتم اولین جوابش این بود که من شنیده بودم منو دوست داره ولی من کس دیگه ای رو دوس دارم ... تو اون لحظه فکر کردم تمام این سال ها یکبار هم جواب مسیج هامو نداد و یه بار هم یه نه محکم تو صورتم تف نکرد ...

خداروشکر امسال بالاخره فرد مورد نظرشو پیدا کرد و ازدواج کرد و نکته جالبش واسم دعوت های مکرر ما واسه عروسی بود ...

به این نقطه پایان بازی میگم و همیشه یه بازنده وجود داره... بزرگ ترین اشتباه زندگیم همین بحث عاطفیم بود، تا حدی که از کوارد دیگه جا نمونم تلاشمو کردم ولی تفکر اشتباهم باعث حرکت اشتباه مهره ها بود...

حالا که این بحران رو میخوام رد کنم هر کسی به دلم نمیشینه شاید بعد از اون فقط سه نفر واسم جذاب بودن که محل سگم بهم نمیدن :-D :-\ البته با یکی وارد رابطه شدم دیگه طرف کلا دنیای متفاوت داره من یه ادم کاملا منطقی اون تو خیال و رویا ...

تو این دوره بحرانی بیشتر دارم سعی میکنم رو خودم و اطلاعاتم کار کنم از خود شناسی و شخصیت شناسی بگیر تا اداب و رسوم و استایل و بسته های ازدواج و... تا فرد مورد نظرمو پیدا کنم ...

دور بودن طولانیم از روابط عاطفی بیشترین استرس رو بهم وارد میکنه که اونقدر سختگیر و ایده ال گرا باشم و نتونم یه فرد معمولی پیدا کنم ...




:: مرتبط با: داستان ,