تبلیغات
تجربه های شخصی من - مهمترین عضو بدن چیست؟
 
سلام
من علیرضا فیض الهی هستم
اینجا من سعی دارم که هر چیزی که یاد گرفتم و هر تجربه یا ایده ای که دارم مینویسم
امیدوارم که مطالب به دردتون بخوره و اگر بتونم به کسی کمکی کنم خیلی خوشحال میشم
Insta&telegram: Alireza_Feizollahi
  :: مدیر وب سایت : علیرضا فیض الهی
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

   

مهمترین عضو بدن چیست؟
پنجشنبه 3 فروردین 1391 ساعت 07:12 ق.ظ | نوشته ‌شده به دست علیرضا فیض الهی | ( نظرات )

 

مادرم همیشه از من می‌پرسید: مهمترین عضو بدنت چیست؟...
طی سال‌های متمادی، با توجه به دیدگاه و شناختی که از دنیای پیرامونم کسب
می‌کردم، پاسخی را حدس می‌زدم و با خودم فکر می‌کردم که باید پاسخ صحیح
باشد.
وقتی کوچکتر بودم، باخودم فکر کردم که صدا و اصوات برای ما انسان‌ها
بسیار اهمیت دارند، بنابراین در پاسخ سوال مادرم می‌گفتم: مادر، گوش‌هایم
.او گفت: نه، خیلی از مردم ناشنوا هستند. اما تو در این مورد باز هم فکر
کن، چون من باز هم از تو سوال خواهم کرد.

چندین سال سپری شد تا او بار دیگر سوالش را تکرار کند. من که بارها در
این مورد فکر کرده بودم، به نظر خودم، پاسخ صحیح را در ذهن داشتم. برای
همین، در پاسخش گفتم: مادر، قدرت بینایی برای هر انسانی بسیار اهمیت
دارد. پس فکر می‌کنم چشم‌ها مهمترین عضو بدن هستند.
او نگاهی به من انداخت و گفت: تو خیلی چیزها یاد گرفته‌ای، اماپاسخ صحیح
این نیست، چرا که خیلی از آدم‌ها نابینا هستند.
من که مات و مبهوت مانده بودم، برای یافتن پاسخ صحیح به تکاپو افتادم.
چند سال دیگر هم سپری شد. مادرم بارها و بارها این سوال را تکرار کرد و
هر بار پس از شنیدن جوابم می‌گفت: نه، این نیست. اما تو با گذشتهر سال
عاقلتر می‌شوی، پسرم.
سال قبل پدر بزرگم ازدنیا رفت. همه غمگین و دل شکسته شدند.
همه در غم از دست رفتنش گریستند، حتی پدرم گریه می‌کرد. من آن روز به
خصوص را به یاد می‌آورم که برای دومین بار در زندگی‌ام، گریه پدرم را
دیدم. وقتی نوبت آخرین وداع با پدر بزرگ رسید، مادرم نگاهی به من انداخت
و پرسید: عزیزم، آیا تا به حال دریافته‌ای که مهمترین عضو بدن چیست؟
از طرح سوالی، آن هم در چنان لحظاتی، بهت زده شدم. همیشه با خودم فکر
می‌کردم که این، یک بازی بین ما است. او سردرگمی را در چهره‌ام تشخیصداد
و گفت: این سوال خیلی مهم است. پاسخ آن به تو نشان می‌دهد که آیا یک
زندگی واقعی داشته‌ای یا نه.
برای هر عضوی که قبلاً در پاسخ من گفتی، جواب دادم که غلط است و برایشان
یک نمونه هم به عنوان دلیل آوردم.اما امروز، روزی است که لازم است این
درس زندگی را بیاموزی!
او نگاهی به من انداخت که تنها از عهده یک مادر بر می‌آید. من نیز به
چشمان پر از اشکش چشم دوخته بودم. او گفت: عزیزم، مهمترین عضو بدنت،
شانه‌هایتهستند.
پرسیدم: به خاطر اینکه سرم را نگه می‌دارند؟
جواب داد: نه، از این جهت که تو می‌توانیسر یک دوست یا یک عزیز را، در
حالی که او گریه می‌کند، روی آن نگه داری.
عزیزم، گاهی اوقات در زندگی همه ما انسان‌ها، لحظاتی فرا می‌رسد که به
شانه‌ای برای گریستن نیاز پیدا می‌کنیم. من دعا می‌کنم که تو به حد کافی
عشق و دوستانی داشته باشی، که در وقت لازم، سرت را روی شانه‌هایشان
بگذاری و گریه کنی.
از آن به بعد، دانستم که مهمترین عضو بدن انسان، یک عضو خودخواه نیست.
بلکه عضو دلسوزی برای خالی شدن دردهای دیگران بر روی خودش است .
مردم گفته هایت را فراموش خواهند کرد، مردم اعمالت را فراموش خواهند کرد،
اما آنها هرگز احساسی را که به واسطه ی تو به آن دست یافته‌اند، از یاد
نخواهند برد ، خوب یا بد.



:: مرتبط با: داستان ,
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر