تبلیغات
تجربه های شخصی من - به دختر چی بگیم (قسمت پنجم)
 
سلام
من علیرضا فیض الهی هستم
اینجا من سعی دارم که هر چیزی که یاد گرفتم و هر تجربه یا ایده ای که دارم مینویسم
امیدوارم که مطالب به دردتون بخوره و اگر بتونم به کسی کمکی کنم خیلی خوشحال میشم

  :: مدیر وب سایت : علیرضا فیض الهی
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

   

به دختر چی بگیم (قسمت پنجم)
شنبه 14 مرداد 1396 ساعت 04:36 ق.ظ | نوشته ‌شده به دست علیرضا فیض الهی | ( نظرات )
ازینجا به بعد ماجرا، در مورد اینه که چه حرفی بزنیم؟ ببینین من بازم تاکید کنم، که لزومی نداره آدم سخنوری باشین، سخنور بودن یه تیپ شخصیتیه، راههای رسیدن به کس خیلی متنوعه، دخترای زیادی هستن که اتفاقا فاز پسرای ساکت و آرومو برمیدارن، لذا اگه علاقه مندین که سخنور باشین، اینا چیزاییه که به ذهن من میاد به طور کلی، و تجربه منه:
- مکالمه مثل حکم بازی کردنه، بازی دو طرفه است، نمیشه فقط همه ورقها دست شما باشه، و یکی پشت دیگری ورق بذارین، شما بهترین سخنور تاریخم که باشین اینو یادتون باشه که دختره بلیط استندآپ کمدی نگرفته، بخشی از مکالمه دختره، لذا اینکه پشت هم بخواین خاطره تعریف کنین و بخندونینش، اما دختره حرف نزنه چیز جالبی نیست، پرانتز طولانی در مورد اینکه من هر چقدر حسم به دختر ماجرا عمیق تر باشه سکوتم بیشتره، بهترین و جالبرین قرارهام قرارهاییه که توش آرومتر و ساکت ترم، قرارهایی که خودم حرف میزنم، اتفاقا قرارهاییه که کمتر توش به لحاظ حسی با طرفم کانکت شدم، برای حکم بازی کردن شما به چه چیزهایی نیاز دارین، در وهله اول یه سری ورق میخواین، یه سری موضوع میخواین برای صحبت کردن، یه سری خاطرات میخواین برای صحبت کردن، مثلا برای من مهمترین خاطراتی که صحبت میکنم ازشون اینان:

- خاطرات مربوط به مادر (خاطره "من کلید برای اینکارا به تو نمیدم"، خاطره "از آرایشگاه میومد، من 12 سالم بود، میگف تا نگی چه تغییری کردم از نهار خبری نیست" از مهمترین خاطراتی هستن که میگم، نکته کلیدی: پسر خانواده دار سکسیه، لذا کسشعر نگین در مورد خانوادتون)
- خاطرات مربوط به های شدن (شِت، این حدود 45 دقیقه خاطره است فقط)
- خاطرات مربوط به پدر (خاطره "اون یه ماهی که هر هفته میرفتیم چیتگر، هر کدوم فکر میکردیم اون یکی یه چیزی میخواد برای اون یکی بگه ولی روش نمیشه"، خاطره "با ماشین رفتن دانشگاه، یادم رفت با ماشین رفتم دانشگاه، بدون ماشین برگشتم، بابام گفت ماشین کو؟، گفتم تو جیب من، گف تو بردی ماشینو صبح)
- خاطرات مربوط به پدربزرگ (خاطره "جد پدری کشتی گیر بود، بکن دهاتشون بود، بعد یکی از رقیبای کشتیش که ازش میبازه مثکه پول میده به یکی از زنهای دهات، که کیر پدربزرگ مارو موقع سکس ببره، و گویا تا زنه چاقو میکشه، حاج حسن سریع خودشو میکشه عقب، در صحت وسقم این خاطره تردیدی نیست")
- یه سری تز کلی: (پرانتز طولانی، که کلا تز دادن کار کسشعریه، ولی بالاخره کُسه دیگه، آدم میبینه خوشش میاد جو میگیرتش در مورد تز دادن)
- تز دادن در مورد یادگیری زبان جدید، و سختیاش (اینو یه پست گذاشتم، که چرا پیوستن به جامعه مقصد به این راحتیا نیست و کلی ایرانی خارج از کشور، به نظر میاد که دارن تو جامعه 370 میلیونی آمریکای شمالی زندگی میکنن، اما در واقع تو جامعه بسیار کوچک 300 400 هزارنفره (تا یه میلیون) نفره مهاجرین ایرانی زندگی میکنن و ازین نظر خیلی از رفتاراشون شبیه آدماییه که تو شهرای کوچک بزرگ شدن و از اینور رونده ازونور مونده میشن، پیوندشون با جامعه ایران قطع میشه و سعی میکنن با کسشعرایی مثل اینکه رای بدیم یا رای ندیم؟ (یکی نیس بگه تو آخه از کون آویزون یه سیتیزن شیپ کانادا و گرین کارت آمریکایی، گوه میخوری نظر میدی در مورد انتخابات ایران، خیلی تخمته برگرد برو ایران تخم سگ)
- تز دادن در مورد اینکه چرا ازدواج کار نمیکنه؟ (واضحه که اسمش تز دادنه، آدمی که رابطه جدی پایدار نداشته گه میخوره در مورد ازدواج تز بده، ولی خوب میگم، کُسه دیگه آدم میبینه از خودش بیخود میشه، 
- تز دادن در مورد فلسفه زندگی (به نظر میاد تلاش همیشگی آدم رهایی از یکنواختی زندگیه، من فکر میکنم همه فهمیدن که تهش هیچی نیست، ولی آدم نمیتونه بی انگیزه باشه، لذا هر کسی رفته سراغ یه چیزی، اکثرا میرن سراغ مذهب، ولی بازم مذهبم به تنهایی نمیتونه به آدم انگیزه بده، لذا حس میکنم آدما یه جایی در حول و حوش 30 سالگی میفهمن زندگی خیلی کسشعره، و انتخاب میکنن، و میبینن تنها راه دووم آوردن اینه که بچه دار بشن، چرا؟ بچه چیز خوبیه، بچه دار که بشی تمام دغدغه های فلسفیت، به رتبه 11 هم دغدغه هات سقوط میکنه، دغدغه اول تا دهمت بچه اته، لذا به نظر میاد این حرف قدیمیا که زنش بدین آدم بشه، چندان که فکر میکنیم بی راه نیست، کل جامعه بشری سالهاست که این راه حل رو برای رهایی از افسردگی میانسالگی پیشنهاد داده، که بچه دار بشین و کار هم کرده)
حالا اینا ورق هاییه که شما دارین، اما شما آس دل هم داشته باشین به کارتون نمیاد، مگه اینکه طرفتون یه کارتی بندازه که شما بتونین از کارتتون استفاده کنین، کاری که من میکنم اینه که طرفم رو هم همراه میکنم، مثلا:



:: مرتبط با: روابط اجتماعی , جالب , آموزش ,
:: برچسب‌ها: صحبت کردن , دختر , تلفنی , پسر , خجالتی , خاطرات ,
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
دلدار شنبه 14 مرداد 1396 11:38 ق.ظ
سلام
فقط چند روزه وبلاگم رو راه اندازی کردم ، موضوع وبلاگ من یکم اختصاصیه ، یعنی فقط با وبلاگ های پر محتوا مثل وبلاگ تو تبادل لینک می کنم . اینجوری هم بازدید تو زیاد میشه و هم بازدید من.

ممنون میشم یه سر بزنی و باهام تبادل لینک کنی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر